تبليغاتX
من و کوچه و تنهایی ...

من و کوچه و تنهایی ...
اما قول دادم به قلبمو خدا , دیگه دل ندم به عشق آدما ...


« هرچه بیشتر انسان ها را می شناسم، سگ ها را بیشتر ستایش می کنم »

 ایوان شفر

+ نوشته شده در شنبه 1388/08/16 1:7 توسط ~* Dordoone *~


نمی دونم پیش خودم چی فکر کردم
یه اشتباه کردم
از تنهایی حرف زدم براش
کاش فکر می کردم و نمی گفتم
بی خود صمیمی شدم
حالا عذاب وجدان دارم و دلم هم تنگ شده
می دونستم که به خاطر حرف خودم دلش سوخته
با حرفام بی خود بهش حس دلسوزی دادم و باعث شدم برام وقت و صمیمیتی بگذاره که واقعی نیستن

از خودم حرصم می گیره ٬ هنوز خیلی بچه ام

یک نفر آمد صدایم کرد و رفت ، با صدایش آشنایم کرد و رفت ، نوبت تلخ رفاقت که رسید ، ناگهان تنها رهایم کرد و رفت ...


پ ن : بازم یه پست که واسه خودمه ٬ لازم نیست که کسی بفهمدش 

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/08/10 0:50 توسط ~* Dordoone *~


از حال خود دورم ٬ در دیار تنهایی
در بیقوله ها ٬ در آبادی ویرانی
از حال خود دورم ٬ به حال تو نزدیک
این چه گمراهیست در این کوچه باغ های تاریک
بیا بگشای در ذهنم بیا
بگشای در ذهنم بیا
خانه تکانی کن ٬ بیا ای عشق و امیدم
بیا بگشای که تنهایم
که من تنها ترین تنهای تنهایم

پ ن : داشتم دفتر یاد داشت هام رو ورق می زدم که به چند تا شعر برخوردم
یادم افتاد که به شاعر شعر ها گفته بودم : شعر هارو نگه می دارم .

+ نوشته شده در جمعه 1388/06/20 1:50 توسط ~* Dordoone *~ |


از اینکه وبلاگم دفتر خاطراتم بشه ٬ اصلا خوشم نمی یومد
اما حالا می بینم که شده

شایدم فقط اینا دلتنگیامن

جمعه صبح برای آوردن پاپی و دیدن رنبی با بابا همراه شدم
شب قبلش که بابا کلی قشقرق به پا کرد که حق ندارم برم رنبی رو ببینم
حیرت زده از این حرف بابا مونده بودم که تو غر زدناش خودش رو لو داد و گفت : که چی بریم باز کلی براش گریه کنیم
راستم می گفت ٬ اما انقدر دلتنگش بودم که دیدن دوبارش ارزش اشک ریختن رو داشت

پاپی به جای رنبی
کاش رنبی رو هیچ وقت نمی بخشیدم که بخوام جایگزینش رو بیارم
پاپی پنج ماهشه یه کوچولوی شیطون
هر کاری که می کنه ٬ از خودم می پرسم ٬ رنبی هم این کارو می کرد ؟

بعد از گرفتن پاپی ٬ برای دیدن رنبی رفتیم
بابا به همراه پاپی موندن تا من برگردم

وقتی رسیدم اونجا ٬ رنبی رو بدون زنجیر و قلاده ٬ آزاد در خیابونشون دیدم
نمی دونم حالا این صحنه از قبل طراحی شده بود یا واقعا رنبی من اون آزادی رو که دنبالش بود رو در اختیار داره
وقتی من رو دید به حدی شادی کرد که باورم نمی شد
همون موقع زدم زیر گریه تا دلم خواست به جای بابا هم گریه کردم و رنبی هم فقط تو بغلم وایساده بود نگام می کرد و اجازه می داد نوازشش کنم

امشب باز هم شدید دلتنگش شدم

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/06/02 1:56 توسط ~* Dordoone *~


اگر تا آخرین روز عمر این وبلاگ هم از رنبی پست بگذارم باز هم کمه

دیشب رفتنش رو باور نداشتم
امشب هم براش بی قرار و دلتنگم
هر جای خونه رو که نگاه می کنم ٬ جاش بی نهایت خالیه

پشیمونم
ای کاش انقدر سرمایه داشتم که براش باغ می خریدم و نمی بخشیدمش

از آدمایی که باعث شدن مجبور بشم واگذارش کنم هزاران دفعه متنفرم
وقتایی که نگاه منزجر زن هیئتی سر خیابون رو می دیدم ٬ از حرص پر می شدم اما خوش حال بودم که بچه ام کنارمه
حالا اون و آدمای پست و حقیر دیگه می تونن بخندن


+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/05/28 0:45 توسط ~* Dordoone *~


امروز عصر ٬ ساعت ۱۹:۵۵ صاحب های جدید رنبی برای بردنش اومدن .
وقت رفتنش بابا کلی گریه کرد ...
نمی دونم چرا ٬ رنبی از همه بیشتر به بابا علاقه داره و بابا هم خیلی دوستش داره .
راستش هنوز رفتنش رو باور ندارم
خیلی سخته ٬ انگار که عزیزت رو ببخشی
جاش خیلی خالیه ٬ خالی تر هم می شه
مامان می گه : هیچ کس مثل ما احساساتش رو ٬ حرف هاش رو ... نمی فهمه
راستم می گه
رنبی با ما بزرگ شده و بچه ما بود
کی دیگه بهش اجازه می ده در کنارشون بخوابه ٬ سر سفره باهاشون غذا بخوره ٬ تو لیوانشون آب بخوره  و ...
کی دیگه باهاش بازی می کنه ٬ کی دیگه می فهمدش
می خوان ببرنش برای باغ
براش خوبه ٬ اما از محبت دور می شه ٬ آزادی بیشتری به دست می یاره اما تنها می شه 

گاهی اوقات وقتایی که می خواست بخوابه ٬ این شعر فروغ رو براش اینطوری می خوندم 

رنبی کوچیکه ٬ رنبی بونه گیر
نصفه شب از خواب پرید ٬ چشماشو هی مالید با دس
۳.۴ تا خمیازه کشید
پا شد و نشست 
 چی دیده بود ؟
چی دیده بود ؟
خواب یه ماهی دیده بود
...

پ ن : بچه کوچیک من ٬ دلم برات تنگ می شه ٬ خیلی ...
پ ن ۲ : گناهی ندارم ولی قسمت این بود
پ ن ۳ : همیشه به یادتم

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/05/27 1:4 توسط ~* Dordoone *~ |


سفر خوش

با خودم گفته بودم ٬ اشکال نداره که سفر یک روزه ست ٬ سختی شب رو تو ماشین به صبح رسوندنشم به یک ساعت دریا رو دیدن می ارزه .
ساعت ۱۰ صبح به شهر رشت رسیدیم ٬ تصمیم گرفتیم برای رفتن به دریا ٬ بریم حسن رود ٬ تو جاده بین شهر رشت و حسن رود بودیم و ساعت در حدود ۱۱ صبح .
سگم روی صندلی عقب ماشین با زنجیر و قلاده بغلم بود ٬ به پلیس راه که رسیدیم ٬ دستور توقف دادن و ماشین رو نگه داشتیم ٬ گفتن :( بخشنامه جدید برامون اومده که حمل هر نوع حیوان با ماشین سواری ممنوعه  ! ! ) پرسیدیم پس چطور باید حیوان رو همراه ببریم ؟ گفتن : فقط با وانت در قفس .
۲ تا شناسنامه سگ رو که یکیش تو شهر رشت صادر شده و یکیش در تهران دادم به بابا تا نشون بده ٬ بعد از دیدن شناسنامه ها زنگ زدن به پایگاه و از رئیسشون پرسیدن که ماشین رو با سگ توقیف کردیم ٬ چی کار کنیم ؟!
بعد از گرفتن دستور گفتن ٬ بریم دنبالشون به پایگاه ! هر چقدر بابا گفت اگر می خواین جریمه کنید ٬ کنید ما مسافر یک روزه ایم و بیشتر نمی تونیم بمونیم ٬ گفتن : پایگاه .
رفتیم به پایگاهشون فرمانده کل پایگاه یک پسر ۲۶٬۲۷ ساله بود که به ما گفت دوباره دنبال ماشینشون بریم به پارکینگ ! ! !
بابا کلی خواهش کرد که جریمه رو بگیرن ٬ اما نفرستن پارکینگ ٬ من طاقت نیاوردم و زدم زیر گریه ٬ من هم شروع کردم همراه گریه خواهش کردن ٬ فرمانده خندید و گفت : فقط می خوایم ماشینتون رو بخوابونیم ٬ سگت رو که نمی خوایم بکشیم ! ! ! ! 
زیر پنجره اتاق پایگاهشون که به من دید نداشتن ٬ ایستاده بودم  تا بابا ماشین رو بیاره و بریم پارکینگ و فرمانده هم به اتاقشون برگشت و همکارش ازش جریان رو پرسید و فرمانده گفت : مرده سگ نگه می داره ٬ انتظارم داره که ماشینش رو نخوابونیم ! ! ! ! ! !
رفتیم پارکینگ و من و مامان و سگ باید دم در پارکینگ می موندیم تا بابا دوباره ببرن و پایگاه و تشکیل پرونده بدن و برگرده .
من و مامان و سگ ۲ ساعت منتظر موندیم تا بابا برگشت و گفت که باید بریم به یک پایگاه دیگه تا ادامه تشکیل پرونده ٬ انجام بشه .
ساک هامون رو انداختیم رو دوشمون و وانت گرفتیم و رفتیم به پایگاه دیگه .
در این یکی پایگاه مدارک رو گرفتن و گفتن بیرون منتظر بمونید تا فرمانده صداتون بزنه .
در حدود ۴۵ دقیقه یا ۱ ساعت در بیرون از پایگاه منتظر ایستادیم ٬ جایی برای نشستن هم به ما ندادن .
بعد از گذشت این زمان یک دفعه فرمانده بدون توجه به ما از پایگاه خارج شد و سوار ماشین شد و رفت .
ما با تعجب پرسیدیم که چی شد ؟ گفتن ساعت ۲ ظهره دیگه ٬ فرمانده رفتن نماز ٬ شما داخل حیاط منتظر بمونید تا از نماز برگردن .
ما از ساعت ۲ تا دقیق ساعت ۳ ظهر ٬ بر روی { پله } داخل حیاط پاسگاه منتظر موندیم تا فرمانده از نماز برگردن .
فرمانده که برگشتن ٬ گفتن شما پروندتون باید بره دادگاه و فردا صبح هم خودتون باید دادگاه حاضر باشین ٬ برای مشخص شدن ٬ اندازه جریمتون و ماشینتون هم باید ۲ ماه در پارکینگ و توقیف پلیس بمونه ! ! ! ! ! ! !
نه التماس هامون گوش شنوایی داشت و نه گریه هام رو کسی می دید.
یکی از افرادی که ۱ درجه از فرمانده پایین تر بود ٬ گفت که چقدر ٬ پلیس راه بیشعور بوده که به خاطر سگ ٬ مسافر یک روزه ساکن تهران رو به اینجاها کشونده ٬ باید نهایت ۵۰۰۰ هزار تومان جریمه می کردن و اجازه می دادم که بریم . 
فرمانده گفت که به ما ارتباطی نداره که مسافرین و جایی رو ندارین که برین ٬ برین از پاسگاه بیرون .
با پای پیاده ٬ با مادری که پا درد آزارش می ده با پدری که ساعت ها رانندگی کرده وخسته بود و با سگی که از شهر خودشون آورده بودم ٬ راه افتادیم ٬ ۳۰ دقیقه معطل شدیم تا ماشینی رو پیدا کنیم که راضی بشه ما رو به همراه سگ سوار کنه تا به حسن رود بریم .
به حسن رود که رسیدین ٬ باز هم باید پیاده می گشتیم تا جایی رو که دفعه اول سگ رو آورده بودیم ٬ پیدا و حیوان رو رها کنیم ٬ حیوانی که یک سال براش زحمت کشیده بودم و همه جور سختی روسرش تحمل کرده بودم ٬ رها کنم جایی که معلوم نیست از گشنگی بمیره یا حمله سگ های دیگه .
در بین راه از یک مشاور املاکی آدرس پرسیدیم ٬ که وضعیت ساک به دوش و سگ به همراهمون رو دیدن ٬ تعجب کردن و جریان رو پرسیدن و بعد از تعریف ما گفتن که آشنا دارن در پایگاه و می تونن کمکمون کنن تا ماشین رو امروز پس بگیریم .
خلاصه آشناشون رو که پلیس راه بود خبر کردن و به همراه بابا رفتن و من و مامان و سگ باز هم منتظر موندیم ٬ در ساعت ۱۰:۴۵ شب بابا به همراه ماشین اومد دنبالمون .
کلا ۴ پلیسی که در پایگاه های مختلف بهشون التماس کرده بودیم ٬ ۸۰ هزار تومان گرفتن تا مدارک رهایی ماشین رو امضاء کنن .
فقط مونده بود کارت ماشین رو پس بگیریم ٬ فردا صبحش ( صبح امروز ) از ۷ صبح بابا رفت پیش همون فرمانده ۲۷ ساله که شاید بتونه کارت رو هم بگیره ٬ بماند که تا ساعت ۱۱ صبح الکی بابا رو باز کجاها فرستاد تا راضی بشه کارت رو پس بده و در نهایت هم گفت که : جناب آقای آیت ال... فرمونده اند که بازی شطرنج حرام است اونوقت شما که مسلمونید چطور به خودتون اجازه دادین سگ نگه دارین.
و تعهد کتبی گرفت که دیگه سگ همراه نداشته باشیم ! ! ! ! ! ! ! !  
و ما از ترسمون تا به تهران برسیم ٬ به هر پلیس راه که می رسیدیم حیوان رو با شدت به قسمت زیر پا هل می دادیم و نگه می داشتیم تا در دیدشون نباشه ٬ به اندازه ای حیوان از این حرکت ما آزار دیده بود که جایی توقف می کردیم ٬ به هیچ وجه حاضر نبود به ماشین برگرده .

یادتونه اول ماجرا گفتم که به خاطر دیدن دریا حاضر به سختی کشیدن شدم ٬ حتی برای ۱ ساعت ؟
من دریا رو دیدم ٬ ۱۵ دقیقه ٬ اولین باری بود که دریارو با نفرت نگاه کردم .

دلم می خواد بدونم ٬ خدایی که ما آدم هارو خلق کرده با خدایی که سگ هارو آفریده ٬ تفاوت داره ؟
حیوانی رو که خدا خودش آفریده ٬ خودش هم روش انگ گذاشته و گفته نگه داری از این حیوان حرامه ؟
دلم می خواد بدونم حق زنده بودن و زندگی کردن ٬ چه معنی داره ؟

پ ن ۱ : اگر یک فرد اقلیت رو هم توقیف کنن ٬ ازش می پرسن ٬ چرا از سگ نگه داری می کنه ؟
پ ن ۲ : سفر خوش ...

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/05/25 0:30 توسط ~* Dordoone *~ |