تبليغاتX
من و کوچه و تنهایی ...

من و کوچه و تنهایی ...
اما قول دادم به قلبمو خدا , دیگه دل ندم به عشق آدما ...


« هرچه بیشتر انسان ها را می شناسم، سگ ها را بیشتر ستایش می کنم »

 ایوان شفر


« تنها كساني كه مارا ميرنجانند٬ عزيزاني هستند كه هميشه كوشيده ايم از ما نرنجند »

I dont know

+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/09/05 23:43 توسط ~* Dordoone *~


دلم تنگه
دلم ، قد یه دریا تنگه
آخه اگه ننویسم ، خفه می شم
دلم پر از بغضه
ای کاش فقط یک نفر بود تا منو می فهمید
نمی دونم به کدوم گناه نا کرده باید جواب عملم رو بگیرم
اگه تو هم ، تمام آدمای دور ورت ازت بدشون می یومد
اگه کسانی که دوستشون داشتی ، دشمن خونیت بودن
اگه به خاطر اینکه خوبی ، به تو هم شک می کردن

اگه به خاطر اینکه بی آزاری و سرت به کار خودته ، تو رو یه آزار بزرگ بدونن
اگه زمانی به همه چی خودت شک کنی
و هزار اگه دیگه
اونوقت شاید می تونستی منو درک کنی
اونوقت شاید منم می تونستم تورو درک کنم
و هزار اونوقت دیگه

می دونین ، دیگه فکر می کنم ، همونطور که اونا می گن : یه احمقم ، یه دیوونه ام ، یه غیر عادیم ، ...

اگه کسی یه زمانی دلش خواسته بوده که حالم گرفته شه ، گرفتن ، خوبم گرفتن
اگه کسی یه زمانی دلش خواسته بوده که غرورم شکسته شه ، شکستن ، صد بارم شکستن
اگه کسی یه زمانی دلش خواسته بوده که وجودم خورد شه ، ...

بچه ها ، بد جور دلم تنگه

+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/08/28 0:30 توسط ~* Dordoone *~ |


اولین کادوی تولد امسالم

از طرف دوستم ٬ مهسا







امسال از خواهرم کادوی خوبی گرفتم که احتمالا عکس های اون کادو رو هم می گذارم
از مادر و پدر هنوز کادویی دریافت نکردم
به لطف شخصی به اسم مثلا برادر ُ٬ تولد امسالم کاملا همراه با ناراحتی بود

پ ن : نمی دونم این تنفر از کجا شروع شد که اینطور جدی بشه !

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/08/20 0:33 توسط ~* Dordoone *~ |


نمی دونم پیش خودم چی فکر کردم
یه اشتباه کردم
از تنهایی حرف زدم براش
کاش فکر می کردم و نمی گفتم
بی خود صمیمی شدم
حالا عذاب وجدان دارم و دلم هم تنگ شده
می دونستم که به خاطر حرف خودم دلش سوخته
با حرفام بی خود بهش حس دلسوزی دادم و باعث شدم برام وقت و صمیمیتی بگذاره که واقعی نیستن

از خودم حرصم می گیره ٬ هنوز خیلی بچه ام

یک نفر آمد صدایم کرد و رفت ، با صدایش آشنایم کرد و رفت ، نوبت تلخ رفاقت که رسید ، ناگهان تنها رهایم کرد و رفت ...


پ ن : بازم یه پست که واسه خودمه ٬ لازم نیست که کسی بفهمدش 

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/08/10 0:50 توسط ~* Dordoone *~


از حال خود دورم ٬ در دیار تنهایی
در بیقوله ها ٬ در آبادی ویرانی
از حال خود دورم ٬ به حال تو نزدیک
این چه گمراهیست در این کوچه باغ های تاریک
بیا بگشای در ذهنم بیا
بگشای در ذهنم بیا
خانه تکانی کن ٬ بیا ای عشق و امیدم
بیا بگشای که تنهایم
که من تنها ترین تنهای تنهایم

پ ن : داشتم دفتر یاد داشت هام رو ورق می زدم که به چند تا شعر برخوردم
یادم افتاد که به شاعر شعر ها گفته بودم : شعر هارو نگه می دارم .

+ نوشته شده در جمعه 1388/06/20 1:50 توسط ~* Dordoone *~ |


از اینکه وبلاگم دفتر خاطراتم بشه ٬ اصلا خوشم نمی یومد
اما حالا می بینم که شده

شایدم فقط اینا دلتنگیامن

جمعه صبح برای آوردن پاپی و دیدن رنبی با بابا همراه شدم
شب قبلش که بابا کلی قشقرق به پا کرد که حق ندارم برم رنبی رو ببینم
حیرت زده از این حرف بابا مونده بودم که تو غر زدناش خودش رو لو داد و گفت : که چی بریم باز کلی براش گریه کنیم
راستم می گفت ٬ اما انقدر دلتنگش بودم که دیدن دوبارش ارزش اشک ریختن رو داشت

پاپی به جای رنبی
کاش رنبی رو هیچ وقت نمی بخشیدم که بخوام جایگزینش رو بیارم
پاپی پنج ماهشه یه کوچولوی شیطون
هر کاری که می کنه ٬ از خودم می پرسم ٬ رنبی هم این کارو می کرد ؟

بعد از گرفتن پاپی ٬ برای دیدن رنبی رفتیم
بابا به همراه پاپی موندن تا من برگردم

وقتی رسیدم اونجا ٬ رنبی رو بدون زنجیر و قلاده ٬ آزاد در خیابونشون دیدم
نمی دونم حالا این صحنه از قبل طراحی شده بود یا واقعا رنبی من اون آزادی رو که دنبالش بود رو در اختیار داره
وقتی من رو دید به حدی شادی کرد که باورم نمی شد
همون موقع زدم زیر گریه تا دلم خواست به جای بابا هم گریه کردم و رنبی هم فقط تو بغلم وایساده بود نگام می کرد و اجازه می داد نوازشش کنم

امشب باز هم شدید دلتنگش شدم

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/06/02 1:56 توسط ~* Dordoone *~


اگر تا آخرین روز عمر این وبلاگ هم از رنبی پست بگذارم باز هم کمه

دیشب رفتنش رو باور نداشتم
امشب هم براش بی قرار و دلتنگم
هر جای خونه رو که نگاه می کنم ٬ جاش بی نهایت خالیه

پشیمونم
ای کاش انقدر سرمایه داشتم که براش باغ می خریدم و نمی بخشیدمش

از آدمایی که باعث شدن مجبور بشم واگذارش کنم هزاران دفعه متنفرم
وقتایی که نگاه منزجر زن هیئتی سر خیابون رو می دیدم ٬ از حرص پر می شدم اما خوش حال بودم که بچه ام کنارمه
حالا اون و آدمای پست و حقیر دیگه می تونن بخندن


+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/05/28 0:45 توسط ~* Dordoone *~